تبليغاتX
 قصه ی تلخ تنهایی

قصه ی تلخ تنهایی

دردهای تنهابودن

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:6 توسط رضا |


سلام به همه ی دوستان خوبم.

امروز روز رفتن منه.رفتن به دانشگاه.تواین رفتن باید برای مدتی از خانواده،وبلاگ،

دوستان خوبم جدا باشم.واین تا حدودی برای من سخته.امیدوارم زود بتونم به

دوری از همه چی عادت کنم.شما تنهام نذارین.دوست دارم گاهی اقات که به وبلاگ

سر می زنم.نظرای گرمتونو ببینم.برای همتون آرزوی بهترین ها رو دارم.

موفق وپیروز باشید/                                      دوست دارت همتون رضا

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:17 توسط رضا |


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 8:6 توسط رضا |


مهربانی را وقتی آموختم که کودکی آسمان نقاشی اش را سیاه میکشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:3 توسط رضا |


خدایا ازدیار فراموش شدگان با کوله بار از غم آمده ام!

تا در،درگاهت های های بگریم،

وبا گریستنم این سکوت مبهم چند ساله را بشکنم.

آمده ام با قلبی آکنده از درد...!

پس مرا بپذیر وبگذار در تو فنا شوم،

بگذار نماز عشق بخوانم...

بگذار بار سنگین گناهانم را بر زمین نهم،

وسبک بال به سویت به پرواز درآیم...؟!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 15:35 توسط رضا |


شاید آن روز که سهراب نوشت:تا شقایق هست زندگی باید کرد،

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت...

باید اینجوری نوشت:

هرگلی هم باشیم،چه شقایق،چه گل پیچک و یاس

زندگی اجباریست،زندگی بایدکرد...؟

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:23 توسط رضا |


یادگرفتم

           که عشق باتمام عظمتش عمری کوتاه دارد

یادگرفتم

          که عشق یعنی فاصله وفاصله یعنی دو خط موازی که هیچ گاه به هم نمی رسند

یادگرفتم

          درعشق هیچ کس به اندازه ی خودت وفادار نیست

یادگرفتم

         هرچه عاشق تر باشی تنهاتری

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:5 توسط رضا |


زندگی پژمردن يک برگ نيست
 بوسه ای در کوچه های مرگ نيست
زندگی يعنی ترحم داشتن
 با شقايقها تفاهم داشتن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:4 توسط رضا |


تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست 
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست 
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم زيرادر کلبه تنهايي هايم
          در انتظار خواهم گريست و 
          انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:51 توسط رضا |


اگرتنهاترین تنها شوم،بازهم خدایی هست

آری...

باز هم خدایی هست ،که ندای قلب تنهایم را بشنود

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 1:47 توسط رضا |


قانون تو تنهايي من است
و تنهايي من قانون عشق
و عشق ارمغان دلدادگيست
و اين سرنوشت سادگيست !

چه قانون عجيبي
چه ارمغان نجيبي
و چه سرنوشت تلخ و غريبي
كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را
با دستهاي خود
راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني
و خود در تنهايي و سكوت
با چشمهايي خيس از غرور
پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني
و خموش و بي صدا
به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا
دل خوش كني
و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري
و باز هم تو بماني و
يك عمر صبوري .......!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 15:15 توسط رضا |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 15:28 توسط رضا |


زندگی زیباست...نه به زیبایی حقیقت

حقیقت تلخ است...نه به تلخی جدایی

جدایی تلخ است...نه به سختی تنهایی

                                          

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:43 توسط رضا |


باز ازتو می نویسم

                     تابدانی

                              قلب من به یادتو می تپد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:37 توسط رضا |


بيا با هم بخوانيم

        شكوه لحظه‌ها را

                بيا با هم ببينيم

                        سكوت ياسها را

بيا باهم بخنديم

    وفاي بي‌وفا را

            بيا با هم بگرييم

                    شكست لاله‌ها را

بيا با هم بلرزيم

      شروع بادها را

            بيا با هم بسازيم

                      تمام سازها را

بيا با هم بغريم

    تمام دردها را

        بيا با هم هميشه

            به هم عاشق بمانیم

 بيا به حرمت عشق

      من و تو ، ما بمانيم

          چرا كه بي ‌تو من هم

                  نگاهي سرد دارم

                           دلي پر درد دارم

                     بيا باهم بمانيم

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:30 توسط رضا |


درهوای طوفانی

با خدابودن

بهتر ازناخدا بودن است

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:26 توسط رضا |


ز مردم روبگردان روبه خدا کن

خداراوقت تنهایی صدا کن

درآن حالت که اشک می چکد گرم

غنیمت دان و یاران را دعا کن...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:22 توسط رضا |


در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در این اندوه غربت سرپناهی بود
شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد
اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم
مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 14:49 توسط رضا |


چگونه مي توانم رويا ها را باور نكنم

چگونه مي توانم حكايت با تو بودن را افسانه و قصه بدانم

در حالي كه تو بودي و من در خيال سرد خود ، به دنبال روياي با تو بودن مي گشتم

چگونه مي توانم پرواز را باور نكنم

چگونه مي توانم زخم بالهاي شكسته ام را احساس نكنم

در حالي كه پرواز را در كنار تو تجر به كردم

بال در بال تو و سرشار از اميد ، زمين را حقير ديدم

چگونه مي توانم صدايت را باور نكنم

در حالي كه با صدا يت در اوج فرياد مي زدم

آري حكايت قصه ي ما يك خواب بود

يك خواب از جنس ياس هاي سفيد

يك خواب با رو يا هاي رنگين

اما وقتي چشم هايم را باز كردم ديگر چيزي نديدم

آري لحظه هاي با تو بودن يك خواب بود

و اكنون يك چيز در مقلبل چشمانم خو نمايي مي كند

و آن ، رو ياي سياه وسفيدي است به نام

تنهايي

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 0:36 توسط رضا |